پانـــتومــــيم خـاطـرات

گفته هايي ناگفته از زبان نيمـا!

خاطره در خاطره(داخل پرانتز)

فوق العاده است که بعد از مدتها یه تنوعی به زندگیت بدی.اونم به جوری که اصلا انتظارشو نداری.

شین منو دعوت کرد .اصلا فک نمی کردم که اتفاقی بیفته. مخصوصا اینکه شین یه پسرِکامل و واقعی بود. ما یه قرار کاری با هم داشتیم . نشستیم و حرف زدیم و هزینه ها رو براورد کردیم. با هم دست هم دادیم.شین دو سالی از من بزرگتره. کنن.وقتی حرفا تموم شد بلند شدم که برم. شین گفت تو که روزه نیستی صب کن با هم یه چایی بخوریم. من موندم. شین فنجون ها رو پر کرد و تو فاصله ای که چای سرد می شد، بازم با هم حرف زدیم. شین نقاشیاشو بهم نشون داد. سبک بیشتر کاراش سورئال بود. یهو دلم خواست بغلم کنه. به شین گفتم:” من اگه یه روز با پیانو ور نرم استخون درد می گیرم”و انگار ترجمه این جمله برای شین این بود “بغلم کن”. بغلم کرد. . حسابی هیجان زده شده بودم. تنفسم به هم ریخته بود. شین گردنمو بوسید. بیشتر بهم ریختم.شین باهام حرف می زد. از همون حرفایی که همه ی پسرا تو این شرایط می گن.بعد یه دفه بلند شد و منو با یه دستش بلند کرد و به پشت خوابوند…

.

.

.

کلا به هم ریخته بودم.من خوابیده بودم و شین بالای سرم وایستاده بود.داشت حرفای پسرونه میزد.جالب بود که بعد از اینهمه سال این حرفا هنوزم برام تکراری بود.. یه جوی باریک عرق از پیشونیش راه افتاده بود تا روی صورتش

سپتامبر 16, 2008 - ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | تا کنون 4 نظر داده شده

تا کنون 4 نظر داده شده »

  1. همه ی پسرا تو این شرایط چه حرف هایی می زنن؟

    Comment با آزاد | سپتامبر 18, 2008 | پاسخ

  2. ترسناک بود !!!

    Comment با ابـژكـتـيـو | سپتامبر 20, 2008 | پاسخ

  3. ولی سوالم بی جواب موند

    Comment با آزاد | سپتامبر 25, 2008 | پاسخ

  4. سلام
    خسته نباشی
    خیلی وقته به روز نشده ها خسته شدم هر روز تکراری میخونم!!
    منتظر پست جدیدم

    Comment با X | سپتامبر 27, 2008 | پاسخ


دیدگاه‌تان را بنویسید: