اطلاعیه: سبکم تغییر می کنه
می خواهم سبک نوشته ام را عوض کنم. میگن خیلی سکسی شده. البته من این خیلی سکسی را قبول ندارم اما می خواهم حالا که برخی اینطور فکر میکنن پس طور دیگری بنویسم. در سبک نثر های شبیه نظم. دیگه خاطرات نگم. بجاش خیالات بگم. تا به قول برخی تکراری هم نباشه . آنهای که میگن چرا کم یا دیگه نمی نویسی. منتظر نباشن خاطره بگم. از این به بعد سبکش را عوض میکنم. منتظر خیالاتم در سبکهای نثر شبیه نظم یا نظم شبیه نثر باشید
خاطره در خاطره(داخل پرانتز)
|
فوق العاده است که بعد از مدتها یه تنوعی به زندگیت بدی.اونم به جوری که اصلا انتظارشو نداری. شین منو دعوت کرد .اصلا فک نمی کردم که اتفاقی بیفته. مخصوصا اینکه شین یه پسرِکامل و واقعی بود. ما یه قرار کاری با هم داشتیم . نشستیم و حرف زدیم و هزینه ها رو براورد کردیم. با هم دست هم دادیم.شین دو سالی از من بزرگتره. کنن.وقتی حرفا تموم شد بلند شدم که برم. شین گفت تو که روزه نیستی صب کن با هم یه چایی بخوریم. من موندم. شین فنجون ها رو پر کرد و تو فاصله ای که چای سرد می شد، بازم با هم حرف زدیم. شین نقاشیاشو بهم نشون داد. سبک بیشتر کاراش سورئال بود. یهو دلم خواست بغلم کنه. به شین گفتم:” من اگه یه روز با پیانو ور نرم استخون درد می گیرم”و انگار ترجمه این جمله برای شین این بود “بغلم کن”. بغلم کرد. . حسابی هیجان زده شده بودم. تنفسم به هم ریخته بود. شین گردنمو بوسید. بیشتر بهم ریختم.شین باهام حرف می زد. از همون حرفایی که همه ی پسرا تو این شرایط می گن.بعد یه دفه بلند شد و منو با یه دستش بلند کرد و به پشت خوابوند… . . . کلا به هم ریخته بودم.من خوابیده بودم و شین بالای سرم وایستاده بود.داشت حرفای پسرونه میزد.جالب بود که بعد از اینهمه سال این حرفا هنوزم برام تکراری بود.. یه جوی باریک عرق از پیشونیش راه افتاده بود تا روی صورتش |
این بار انتخاب شدم علی رغم میل خودم…
حضور دردانشگاه برایم تجربه های بیشتری به همراه آورد افراد متنوع از نظر شکل و قیافه و گرایش ها برایم جالب بود . ترم های اول و دوم را با تلاش بیشنری نسبت به دوره دبیرستان درس می خواندم. در طول این دو ترم نتونستم فرد مورد علاقه ام را پیدا کنم. البته محیط جدید با فشار درسی بیشتری که شده بود باعث شد کمتر به رابطه جنسی فکرکنم. گرچه همیشه گوشه ذهنم جایی برای فکرکردن در باره آن داشتم. ترم سوم بود که چند روزی آغاز شده بود. دوستان زیادی را از ترم های اول و دوم پیدا کرده بودم که رابطه درس و دوستانه ای را با هم داشتیم. اما برای داشتن یک رابطه جنسی برایم تحریک کننده نبودند . تجربه های گذشته این رابطه با حامد و مجتبی اینگونه بود که همیشه در انتخاب یک دوست انتخاب کننده بودم نه اینکه انتخاب بشوم. اما در این ترم اتفاق دیگری افتاد و علی رغم میل خودم مورد انتخاب یک رابطه جنسی واقع شدم بطوری که در این رابطه حتی بیشتر از مواردی که خودم انتخاب می کردم پیش رفتیم. محمد یکی ازد وستان ترم های گذشته که حالا در ترم سوم هم در خیلی از کلاسها مشترک بودیم برای من دست به این انتخاب زد. او بچه شهرستانی بود که برخلاف برخی اخلاق دوست داشتنی که داشت اما برایم از نظر ظاهری جذاب نبود. و نمی تونستم تصور علاقه یک رابطه جنسی باهاش داشته باشم. شاید او برای من چنین تحریکی را نداشت من اما برای او آنچنان که خودش بعدها گفت تحریک کننده بودم. محمد در این ترم نسبت به ترم های گذشته خیلی به من نزدیکتر شده بود بطوری که خیلی از وقتها در جمعهای دوستانه با هم بودیم و بیشتر وقتها کنارم می نشست و موقعه راه رفتن دوست داشت دستش را تو دستم حلقه بزنه. اما برای من این رفتارها اصلا تداعی هیچ چیزی را نمی کرد و صرفا برداشت شهرستانی بودن محمد و نیاز به یک ابراز علاقه را از او داشتم. روزها می گذشت و ابراز علاقه ای او بیشتر می شد تا جایی که سعی می کرد کلاسها را بامن بگیره و حتی موقعی که قصد خرید ازبوفه دانشگاه را داشتم در حساب کردن پول پیش قدم می شد و این کار او بیشتر وقتها به مشاجره بین من واو می کشید. اما او دست از این کارهاش بر نمی داشت. تونسته بود خوابگاهی از دانشگاه بگیره و گاه گاهی من با بچه های دیگه به خوابگاهش می رفتیم. یک روز بعدازظهرچهار شنبه کلاسها بخاطر مراسمی که در دانشگاه قرار بود برگزار بشه تعطیل شد. محمد از من خواست تا برای استراحت و خوردن چای به خوابگاهش برم من هم قبول کردم و رفتم. روز چهارشنبه برای خیلی از دانشجوها آخر هفته تلقی می شه به همین خاطر دانشجویان شهرستانی از این روز برای رفتن به شهرستان استفاده می کنند.در خوابگاه محمد هم تقریبا جز معدودی دانشجو در اتاقهای دیگر کسی نبود. هم اتاقی های محمد هم همه به شهرستان رفته بودند وقتی وارد اتاق شدم علی رغم شلختگی محمد همه چیز مرتب بود بهش گفتم چه عجب اتاقت تمییزه این گفته من باعث شد با فشردن بازوی من وکمی لبخند جواب بده این کار بچه ها قبل از رفتنه و به من هم سفارش کردن به هم نزنم. پایین یکی از تختها نشستم و تکیه ام را به تخت زدم محمد هم که احساس می کردم از امدنم به اتاقش خیلی خوشحاله شده با عجله و دستپاچگی مخصوص خودش رفت تا آبجوش تهیه کنه تا با چای آماده چاییش را درست کنه. شوخی های محمد لابلای صرف چای کمی برایم عجیب بود. حرف از رابطه دختر و پسر ها در دانشگاه می گفت و کمی هم غلو. تا حالا این حرفها را ازاو نشنیده بودم. بعد از صرف چای اما محمد شوخی های فیزیکیش گل کرد. با کیف من ور میرفت و وسوسه می شد که درش هم باز کنه. اما من نمی گذاشتم. بار دیگه قفل کوله پشتی را چرخوند که تندی از دستش کشیدم. و کیف را روی پاهام گذاشتم محمد برای گرفتن مجدد نزدیکم شد و روی دو تا زانوش و مسلط بر من به حالت نیمه ایستاده قرار گرفت. این حالت تسلط او بر من بشدت وضع من را منقلب کرد و………
-
بایگانی
- اکتبر 2008 (1)
- سپتامبر 2008 (3)
- آگوست 2008 (1)
- جولای 2008 (1)
- ژوئن 2008 (1)
- می 2008 (1)
- فوریه 2008 (4)
- ژانویه 2008 (6)
-
دستهها
-
RSS
فید مطالب
RSS نظرها