یک رابطه و کشف یک راز
نزدیکیهای عید شد و باید خوذم را برای امتحان پایان ترم و کنکور اماده می کردم . با وجود اصرار خانواده با انها به مسافرت نرفتم و تنهایی در خانه ماندم. عصر روز بعد از تنهایی مجتبی زنگ زد. بعد از احوالپرسی بهم گفت تنهاست و به مسافرت نرفته تا درس بخونه. بهش گفتم من هم تنها هستم اگه دوست داره میتونه بیاد خانه ما. قرار شد شب بیاد. ساعت حدود نه شب بود که آمد. من در حال مطالعه روی تختخوابم بود که با آمدن مجتبی بلند شدم و به استقبالش رفتم. خیلی شیک یرده بود. به اتاقم امد و بعد از کمی صحبت برای تهیه شام به اشپزخانه رفتم .او هم همراهم امد. با هم کمی سوسیس درست کردم و همانجا خوردیم. تا ساعت دوازده شب حرف زدیم. برنامه درسیم را بهش نشان دادم واولویت های مطالعه ام را براش گفتم. قرار شد توی همان اتاق من بخوابیم. تختخوابم را بهش پیشنهاد دادم نپذیرفت. من هم به احترام او روی زمین تشکم را انداختم . فاصله بین تخت و دیوار برای دو تا تشک کم بود .سعی کردم یک جوری درستش کنم. بلاخره ساعت حدود نیم برقها را خاموش کردم. من که عادت داشتم در خانه با شلوار کتان یا لی باشم و موقع خواب در بیارم. این کار را با خاموش کردن چراغ کردم. در فاصله مسواک زدن وقتی به اتاق برگشتم دیدم مجتبی هم زیر پتو رفته با زیر پیرینی رکابی که از اورد دستهاش روی پتو فهمیدم. اما من هم بدون اعتنا به اینکه چی پاش کرده رفتم زیر پتو و سعی کردم به ارامی شلوار لی را از پام درارم طوری که جلب توجه نکنه. جامون کمی تنگ بود. به طرف مجتبی شدم. دستم ناخوداگاه به مجتبی خورد با انگشتاش دستم و فشار داد. من هم با کمی لبخند جوابش و دادم. احساس کرد انگشتام تو دستش و خجالت کشیدم درارم. نمی خواست عکس العمل خاصی نشان بدم. سعی کردم همه چیز را طبیعی نشان بدم. صورتامون روبروی هم بود. من برای خواب چشمام و بستم در حالی که احساس کی کردم هنوز انگشتام تو دست مجتبی است. مجتبی با صدای لرزون و اهسته گفت می خوای بخوابی. با لبخندی بهش گفتم شاید. دست دیگرش را انداخت روی شونم. قلبم شروع به تپیدن کرد. برام تداعی خاطرات با حامد شد. در یک لحظه احساس کردم لبهای مجتبی مماس با لبهام شده. این رفتار مجتبی با انچه که من ازش به عنوان پسر ی محجوب می شناختم جور نمی امد. شروع کرد با لبهم بازی کردن. و این نقطه ضعف من بود. احساس کردم بدنم کاملا رو به انعطاف می ره. تمامی عضلات بدنم از سفتی خارج می شدن. فشار و داغی لبهای مجتبی باعث شد احساس سنگینی رو صورتم کنم. مجتبی خیلی زود کارو شروع کرد. کم کم سنگینی سینه مجتبی را روی بدنم حس می کردم . کاملا بدنم کرخت و منعطف شده بود. شدت فشار لبهاش بیشتر شده بود. باچشمای بسته کاملا در اختیارش بودم. با دستش گوشیه پتوش و کنار زد ارام در حالی که لبهام و می مالید به زیر پتوی من آمد آنجا بود که فهمیدم مجتبی هم شورت پاشه. پای جهت مخالف من را روی پای من انداخت. احساس عجیبی داشتم. شاید از این که بلاخره به مجتبی رسیدم خوشحال بودم. هیچ ممانعتی براش نداشتم. انگشتاش و دور بازوهام انداخته بود. وبا کمک آنها فشارش رو رو بدنم کنترل می کرد. کمی بعد تمام بدنم پوشیده از بدن مجتبی شد . این حس را بدون اینکه ببینم با بدن مجتبی داشتم . تنها مانع سکس تمام شورتهای پامون و زیرپیرنی های رکابی به بدنمون بود.
صبح زود چشماموم با ز کردم. دیدم مجتبی پشت به من خوابیده. ناگهان یاد کارهی دیشبش افتادم. باورش برام خیلی سخت بود. بعد از خواب عمیقی که داشتم مثل یاداوری خواب بعد از بیداری بود. احساس کردم جای خشک شده آبهای ریخته شده روی شورتم کمی حالت چسبندگی به بدنم پیدا کرده باهستگی بلند شدم. مجتبی کاملا خواب بود. رفتم حمام برای دوش. زیر دوش کمی احساس خجالت از مجتبی داشتم. مونده بودم وقتی بلند می شه چطوری همدیگر را نگاه کنیم. همانجا تصمیم گرفتم اصلا به رو خودم نیارم. بعد از دوش رفتم آشپزخانه برای روشن کردن زیر کتری تا چایی درست کنم. حالت عجیبی بهم دست داد. دلم احساس یک رضایت خاطر داشت. فکر می کردم خوشحالی بدون علتی دارم. از این حالت خودم خنده ام گرفت. رفتم اتاق عقب هال تا موهام را بدون سرو صدای که باعث بی داری مجتبی نشه سشوار کنم. بعد از ان امدم به طرف اتاق خودم تا ببینم مجتبی هنوز خوابه یا نه. خواب بود. فکر می کردم علاقه عجیبی بهش پیدا کرد. دوست داشت برم روسرش با لمس موهای خوش دستش و بوسیدن گونه ش از خواب بیدارش کنم.و بهش بگم پاشو صبحانه اماده است. تا نزدیکی تشک رفتم اما از این فکرم خجالت کشیدم. دوباره برگشتم. پیدا شدن این حالت برای من نسبت به مجتبی برایم خیلی عجیب تر و غریب تر از رابطه دیشبم با او بود. این بود که هراس عجیبی از خودم بهم رخ داد. احساس خاصی نسبت به خودم برام پیش آمد
تا کنون 11 نظر داده شده »
دیدگاهتان را بنویسید:
-
بایگانی
- اکتبر 2008 (1)
- سپتامبر 2008 (3)
- آگوست 2008 (1)
- جولای 2008 (1)
- ژوئن 2008 (1)
- می 2008 (1)
- فوریه 2008 (4)
- ژانویه 2008 (6)
-
دستهها
-
RSS
فید مطالب
RSS نظرها
خیلی زیبا بود یاد خاطرات گذشته افتادم
هم زیبا بود هم سکسی قلم بسیار شیرینی داری عزیزم بهترین ها را از خداوند برایت خواستارم
قلمت صريحه
ممنونم
[...] پانـــتومــــيم خـاطـرات: یک رابطه و کشف یک راز * برای مشاهده مطلب کافی است روی این لینک کلیک کنید * [...]
پینگ با پانـــتومــــيم خـاطـرات: یک رابطه و کشف یک راز « پسر | جولای 13, 2008 |
سلام دوست گرامی
با وجودیکه احساستان را درک میکنم اما یه خواهش از شما دارم . کمی بیشتر توجه کنید . نوشتن از همجنسگرایی و گرایش جنسی به همجنس را با نوشتن از خاطرات سکس و الفاظ رکیک اشتباه نگیرید . من خودم بارها دوستان دگرجنسگرا را به سایتها و وبلاگهای همجنسگرایان معرفی کردم تا با خواندن وبلاگهای همجنسگرایان با واقعیت همجنسگرایی آشنا شوند اما اما اما متاسفانه دوستانی که مثل شما به خیال اطلاع رسانی از گرایش جنسی خود هستند با این نوع نوشته ها تنها کاری که میکنند بد نامی همجنسگرایان هست . در حالیکه همه میدانیم همجنسگرایی فقط سکس نیست ، فقط نیاز جنسی نیست ، و فقط … نیست اما همین دگرجنسگرایان وقتی وبلاگهایی همجنسگرایانی را که با این موضوعات نوشته شده و یا از تصاویر سکسی مزین شده می خوانند و میبییند در همان آغاز کنکاش و مطالعه خود بر همجنسگرایی منصرف میشوند و شما در این برداشت نادرست دگرجنسگرایان نسبت به همجنسگرایان مقصر هستید زیرا با نوشته ها و الفاظ رکیک خود باعث میشوید که دگرجنسگرایان برداشت نادرستی از همجنسگرایان بکنند . در حالیکه بسیاری از همجنسگرایان نیز هستند که به ارزشهای اخلاقی و اجتماعی جامعه پایبندند . گرایش جنسی و رفتار جنسی ربطی به قوانین و ارزشهای اجتماعی ندارد اما اینکه به عنوان یک همجنسگرا از همجنسگرایی صرفا از سکس و تمام جزئیات خاطرات سکسی خودتان می نویسید نتیجه ای جز بدنامی جامعه همجنسگرایان ندارد . اگر همین کار را همان دگرجنسگرایان نیز بکنند هر خواننده ای نسبت به ان نویسنده همین برداشت را خواهد داشت نه از این باب که سکس مقوله بدی است اما برای مخاطبان قابل قبول نیست که کسی جزئیات سکس خودش را حالا با هر کسی را مو به مو بخواهد بنویسد . امیدوارم منظور منرا درک کرده باشید چون به هیچ عنوان قصد ناراحتی شما را ندارم ولی با توجه به شرایط خاص همجنسگرایان و نوع نگاه منفی اکثریت به ما همه نویسندگان همجنسگرا باید به این مسئله نهایت دقت و توجه را داشته باشند که برای شناخت خودمان به درستی گام برداریم نه اینکه با این نوع نوشته ها باعث منفی تر شدن نگاه ها شویم . سخنم با همه همجنسگرایانی هست که اینگونه می نویسند نه فقط شخص شما عزیزم . موفق باشید
به نظر من خيلي خوب و صريح مي نويسي
منتظر بقيه اش هستم
موفق باشي
[...] پانـــتومــــيم خـاطـرات: یک رابطه و کشف یک راز ** برای دسترسي به مطلب کافيست روی اين لينک کليک کنيد ** [...]
پینگ با پانـــتومــــيم خـاطـرات: یک رابطه و کشف یک راز « تهـــــــــــــــــــــــــــــــــران پاتوق | آگوست 15, 2008 |
سلام من همه نامه هاي شما را خواندم مي خواستم با شما بيشتر اشنا بشم البته با خاطرات وتفكراتتون ل
اقا نيما سلام لطفا بقيه خاطرات را زودتر بنويس مي خوام بقيه اش را زودتر بخوانم
سلام داستان جالبی بود من که دوست داشتم لطفاٌ داستاناتوونوو بیشتر کنید مرسی D:
mahtabe aziz az lotfe shoma mamnoonam ama mibini ke bazya az in khaterat khoshhal nmishan ma ham be ehteram onha nmitonam edame bedam albate dost daram nazarehomaa ham bedonam