پانـــتومــــيم خـاطـرات

گفته هايي ناگفته از زبان نيمـا!

یک رابطه و کشف یک راز

نزدیکیهای عید شد و باید خوذم را برای امتحان پایان ترم و کنکور اماده می کردم . با وجود اصرار خانواده با انها به مسافرت نرفتم و تنهایی در خانه ماندم. عصر روز بعد از تنهایی مجتبی زنگ زد. بعد از احوالپرسی بهم گفت تنهاست و به مسافرت نرفته تا درس بخونه. بهش گفتم من هم تنها هستم اگه دوست داره میتونه بیاد خانه ما. قرار شد شب بیاد. ساعت حدود نه شب بود که آمد. من در حال مطالعه روی تختخوابم بود که با آمدن مجتبی بلند شدم و به استقبالش رفتم. خیلی شیک یرده بود. به اتاقم امد و بعد از کمی صحبت برای تهیه شام به اشپزخانه رفتم .او هم همراهم امد. با هم کمی سوسیس درست کردم و همانجا خوردیم. تا ساعت دوازده شب حرف زدیم. برنامه درسیم را بهش نشان دادم واولویت های مطالعه ام را براش گفتم. قرار شد توی همان اتاق من بخوابیم. تختخوابم را بهش پیشنهاد دادم نپذیرفت. من هم به احترام او روی زمین تشکم را انداختم . فاصله بین تخت و دیوار برای دو تا تشک کم بود .سعی کردم یک جوری درستش کنم. بلاخره ساعت حدود نیم برقها را خاموش کردم. من که عادت داشتم در خانه با شلوار کتان یا لی باشم و موقع خواب در بیارم. این کار را با خاموش کردن چراغ کردم. در فاصله مسواک زدن وقتی به اتاق برگشتم دیدم مجتبی هم زیر پتو رفته با زیر پیرینی رکابی که از اورد دستهاش روی پتو فهمیدم. اما من هم بدون اعتنا به اینکه چی پاش کرده رفتم زیر پتو و سعی کردم به ارامی شلوار لی را از پام درارم طوری که جلب توجه نکنه. جامون کمی تنگ بود. به طرف مجتبی شدم. دستم ناخوداگاه به مجتبی خورد با انگشتاش دستم و فشار داد. من هم با کمی لبخند جوابش و دادم. احساس کرد انگشتام تو دستش و خجالت کشیدم درارم. نمی خواست عکس العمل خاصی نشان بدم. سعی کردم همه چیز را طبیعی نشان بدم. صورتامون روبروی هم بود. من برای خواب چشمام و بستم در حالی که احساس کی کردم هنوز انگشتام تو دست مجتبی است. مجتبی با صدای لرزون و اهسته گفت می خوای بخوابی. با لبخندی بهش گفتم شاید. دست دیگرش را انداخت روی شونم. قلبم شروع به تپیدن کرد. برام تداعی خاطرات با حامد شد. در یک لحظه احساس کردم لبهای مجتبی مماس با لبهام شده. این رفتار مجتبی با انچه که من ازش به عنوان پسر ی محجوب می شناختم جور نمی امد. شروع کرد با لبهم بازی کردن. و این نقطه ضعف من بود. احساس کردم بدنم کاملا رو به انعطاف می ره. تمامی عضلات بدنم از سفتی خارج می شدن. فشار و داغی لبهای مجتبی باعث شد احساس سنگینی رو صورتم کنم. مجتبی خیلی زود کارو شروع کرد. کم کم سنگینی سینه مجتبی را روی بدنم حس می کردم . کاملا بدنم کرخت و منعطف شده بود. شدت فشار لبهاش بیشتر شده بود. باچشمای بسته کاملا در اختیارش بودم. با دستش گوشیه پتوش و کنار زد ارام در حالی که لبهام و می مالید به زیر پتوی من آمد آنجا بود که فهمیدم مجتبی هم شورت پاشه. پای جهت مخالف من را روی پای من انداخت. احساس عجیبی داشتم. شاید از این که بلاخره به مجتبی رسیدم خوشحال بودم. هیچ ممانعتی براش نداشتم. انگشتاش و دور بازوهام انداخته بود. وبا کمک آنها فشارش رو رو بدنم کنترل می کرد. کمی بعد تمام بدنم پوشیده از بدن مجتبی شد . این حس را بدون اینکه ببینم با بدن مجتبی داشتم . تنها مانع سکس تمام شورتهای پامون و زیرپیرنی های رکابی به بدنمون بود.

صبح زود چشماموم با ز کردم. دیدم مجتبی پشت به من خوابیده. ناگهان یاد کارهی دیشبش افتادم. باورش برام خیلی سخت بود. بعد از خواب عمیقی که داشتم مثل یاداوری خواب بعد از بیداری بود. احساس کردم جای خشک شده آبهای ریخته شده روی شورتم کمی حالت چسبندگی به بدنم پیدا کرده باهستگی بلند شدم. مجتبی کاملا خواب بود. رفتم حمام برای دوش. زیر دوش کمی احساس خجالت از مجتبی داشتم. مونده بودم وقتی بلند می شه چطوری همدیگر را نگاه کنیم. همانجا تصمیم گرفتم اصلا به رو خودم نیارم. بعد از دوش رفتم آشپزخانه برای روشن کردن زیر کتری تا چایی درست کنم. حالت عجیبی بهم دست داد. دلم احساس یک رضایت خاطر داشت. فکر می کردم خوشحالی بدون علتی دارم. از این حالت خودم خنده ام گرفت. رفتم اتاق عقب هال تا موهام را بدون سرو صدای که باعث بی داری مجتبی نشه سشوار کنم. بعد از ان امدم به طرف اتاق خودم تا ببینم مجتبی هنوز خوابه یا نه. خواب بود. فکر می کردم علاقه عجیبی بهش پیدا کرد. دوست داشت برم روسرش با لمس موهای خوش دستش و بوسیدن گونه ش از خواب بیدارش کنم.و بهش بگم پاشو صبحانه اماده است. تا نزدیکی تشک رفتم اما از این فکرم خجالت کشیدم. دوباره برگشتم. پیدا شدن این حالت برای من نسبت به مجتبی برایم خیلی عجیب تر و غریب تر از رابطه دیشبم با او بود. این بود که هراس عجیبی از خودم بهم رخ داد. احساس خاصی نسبت به خودم برام پیش آمد

جولای 12, 2008 ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | 11 دیدگاه