جرقه های یک شروع
مجتبی دوستی بود که در دوران دبیرستان یافتم و بعد از دوران نسبتا بلند از سکوت رابطه با هم جنسم شاید خاطراتی ترین رابطه ها را بصورت بالقوه می توانستم با او داشته باشم. برایم از همه جهت جذاب بود . اما مهم این بود که چطور می توانستم ارتباط دوستی با او برقرار کنم. من شاگرد درس خوان کلاس و او هم کلاسیم که درسش چندان خوب نبود. گاه گاه چشمان رنگی او در کلاس با چشمان من گره می خورد. به نظرم متوجه نگاه های من شده بود. پوست سفید و اندام مناسب او چیزی نبود که برای من جلب توجهی نداشته باشد. گاه بذله گوئی های او در کلاس خنده آور بود. و این شوق من را برای رسیدن به او بیشتر می کرد. بعد از مدتی به عنوان دو همکلاسی با هم دوست شدیم و مسیر رفتن به خانه را با بعضی دیگه از بجه ها با هم طی می کردیم. در پایان مسیر من و مازیار« یکی دیگر از بچه ها» و مجتبی تقریبا آخرین نفرهایی بودیم که سر چهار راه با هم خداحافظی می کردیم. نزدیک پایان ترم بود و باید خودمان را برای امتحان اخر ترم اماده می کردیم و مثل همیشه دلشوره های امتحان به سراغم آمده بود و دنبال برنامه ای برای آماده شدن امتحان بودم. در همین روزها و موقعه خداحافظی مسیر راه به خانه و در آخرین چهارراه مازیار طرح سوال کرد که بچه ها برای امتحان چه کار کنیم. مجتبی نگاهی به من کرد تا جواب مازیار را ازمن بشنود. گفتم من دارم فکر می کنم برای یک برنامه ریزی. ومجتبی حرف من را اینطور ادامه داد که خوشبحالت من که هنوز فکرش را نکردم. درس خوان نبودن مجتبی همیشه برایم یک نقطه منفی تلقی می شد. نقطه ای که اگر تکمیل می شد دیگه هیچ عیبی را برای او نمی گذاشت. مازیار به من پیشنهاد داد کمی به او هم برای برنامه ریزی مشورت بدم. من هم قبول کردم. بلافاصله بعد از جواب مثبت من گفت فردا بعد از کلاس اگر اشکالی نداشته باشه با هم در منزل ما(نیما) عصرانه ای برای این کار داشته باشیم. این گفتگوه ها بین من و مازیار بود. اما دوست داشتم مجتبی هم به این جمع دو نفره اضافه میشد . قبل از این که من این پیشنهاد را بدم خود مجتبی با بذله گوئی خاص خودش این درخواست را کرد.
من قبل از رفتن به مدرسه اتاقم را برای نشست عصرانه آماده کردم. کمی شیرینی و میوه تهیه کردم و به همه گفتم من امروز عصر با دو تن از دوستانم عصرانه داریم. قرارمون عصر ساعن شش بود. کلاس زبان بعد از ظهرم که از ساعت چهار تا پنج ونمیم بود رفتم و درست راس ساعت شش خودم را به منزل رساندم. بعد از کمی استراحت زنگ ایفون به صدا درامد حسی به من گفت این اولین نفر مجتبی است. همینطور بود . شاید قرار نانوشته و ناگفته بین من و او این بود که ما همدیگر را تنها ببینیم. و مجتبی زیرکتر از این بود که این قرار داد نانوشته را دوباره مرور نکرده باشد.لباسهای مهمانی او خیلی محرک بود. تیشرت رنگی و آستین کوتاهش سفیدی بدنش را نمایان تر کرده بود. موهای مرتب تربا صورت همیشه خندانش و هیکلی که حالا خوش تیپش هم کرده بود برای مازیار هم که دقایقی بعد به ما ملحق شد جذاب بود چه برسه به من که همیشه توی خیالم بود. بعد از کلی گفتگو و خنده و پذیرایی که کمتر از همه چیز در باره درس بود به پایان عصرانه نزدیک می شدیم . برای خداحافظی مازیار زودتر بلند شد و با یک نیم دوری دور میز خودش را به مجتبی رسوند و با گرفتن بازوهای مجتبی بهش گفت نمیای بریم. حس حسادت من شدیدا برافروخته شد. با عصبانیت گفتم حالا به این زودی کجا. مازیار گفت باید برم کار دارم. گفتم فردا جمعه وتعطیل است کمی بیشتر پیش هم باشیم. تو برو کارت را بکن و بیا. مجتبی با این حرف من لبخندی زد. خیلی زیرک بود. برای این که این حس زیرکیش کاملا ارضا شود به مازیار گفتم تو می خواهی بری برو مجتبی حالا هست. مازیار خنده ای کرد و گفت خب بعد از من چه برنامه ای دارید!؟ مجتبی با سکوت من سرش و پایین انداخت. ویژگی اش این بود که در عین حال که خیلی زیرک بود اما خیلی هم محجوب بود. من دیگه چوابی برای مازیار نداشتم . سکوت کردم اما مجتبی گفت ما مهمان داریم اگه اجازه بدید باید برم. خیلی به ما خوش گذشت. من هم پذیرفتم . تا بیشتر بتوانم فکری برای امتحان های در پیشم داشته باشم. این نشست عصرانه جرقه هایی بود برای ارتباط صمیمی تر من و مجتبی. تا بعد…….
تا کنون 2 نظر داده شده »
دیدگاهتان را بنویسید:
-
بایگانی
- اکتبر 2008 (1)
- سپتامبر 2008 (3)
- آگوست 2008 (1)
- جولای 2008 (1)
- ژوئن 2008 (1)
- می 2008 (1)
- فوریه 2008 (4)
- ژانویه 2008 (6)
-
دستهها
-
RSS
فید مطالب
RSS نظرها
مثل این سریال های تلویزیون آدمو زجر میدی کامل مینوشتی قند تو دلم آب شد
من امین مهندس مکانیک 24 ساله سفید بور و خوشگل از تهران و خیلی دوست دارم با یه پسر خوشگل سفید دیگه که کوچکتر از من یا همسن باشه دوست بشم- لطفا ايميل بزنيد
skyamin@yahoo.com