پانـــتومــــيم خـاطـرات

گفته هايي ناگفته از زبان نيمـا!

با حامد. پسر خاله ام.

در ابتدا هیچ حسی به حامد یعنی پسر خاله ام نداشتم. اما همه چیز از یک بعدازظهر شروع شد. بعد از خوردن ناهار من و او و پسر همسایه حامد و یکی دیگه از پسرهای فامیل توی یک اتاق جمع شدیم تا شاید کمی بخوابیم. همینطور که درازکشیده بودیم برای هم حرفهایی تعریف می کردیم. من هم مثل آنها شروع به صحبت کردم . در اثنای صحبت کمی بلند شدم و روی آرنج دستم تکیه دادم. در این لحظه دیدم حامد و پسر همسایه زیر پتو وول می خورند در حالی که وانمود می کردن به حرفهای من گوش می د ن. من هم در آن لحظه هیچ عکس العملی نشان ندادم  در واقع اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته. اما حسابی فکرم و مشغول کرد. تا اینکه عصر شد  و همه بلند شدیم. حامد می خواست بره بیرون. اما اول می خواست شلوارش و اتو بزنه . رفت توی اتاقش با اتوی در دست. من هم بعد از چند دقیقه بعد رفتم پیشش. دیدم شلواربیرونش و دراورده و با شورت کوتاهی که پاش بود نشسته و داره اتو می زنه. بعد از کمی صحبت به من گفت می خوای برای تو را هم اتو بزنم. من شلوار لی داشتم و نیازی به این کار نبود اما نفهمیدم چرا بهش جواب مثبت دادم. بهم گفت تا اتو داغه بده تا بزنم. من هم بلند شدم  و شلوارم و دراوردم و بهش دادم. در هنگام اتو بهش گفتم یک سوال دارم. گفت چی؟ گفتم ظهر با  بابک چکار می کردین. کمی جا خورد. گفت خوابیده بودیم مگه ندیدی. با کمی لبخند. گفتم اما خیلی تکون می خوردین. به شوخی گفت فضول نخواستیم. گفتم اما من توی این چیزها خیلی فضولم. در این لحظه گوشم را گرفت و تاب داد بطوری که صورتم را تا نزدیک پاهای لختش برد. کمی گوشم داغ شد. گفت تو هم فضولی بلدی پس . گفتم کمی. بلند شد و در نیمه باز اتاقش و بست. با لبخندی گفت حالا نشونت می دم فضولی یعنی چی. دستم کشید و بلندم کرد. و تابوند انقدر تابوند تا پشتم بهش شد. بعد هلم داد به طرف دیوار. خودش و بهم چسبوند احساس کردم چیز سفتی به پشتم خورد. تمام خاطرات با رضا جلوی چشمم امد. همینطور که خودش و بهم میمالوند گفت بازم فضولی می کنی. من هم لبخندی تحویلش دادم. حامد چهار سالی از من بزرگتر بود و این اولین باری بود که  داشتم با او تجربه پیدا می کردم و با یک سن بزرگتر. و تا آن زمان هیچ احساسی بهش نداشتم. و اصلا باور نمی کردم که او بعدها یکی از شریکهای جنسی من برای چند سالی بشه. تا زمان مسافرتش به انگلستان.همینطور که مشغول بود صدایی ازبهم خوردن در هال آمد و این باعث پایان کار او بود با من در آن روز. خاطرات با او ادامه دارد…. 

About these ads

فوریه 14, 2008 - نوشته‌شده به دست | Uncategorized

4 دیدگاه »

  1. [...] پانـــتومــــيم خـاطـرات: با حامد پسر خاله ام * برای مشاهده مطلب کافی است روی این لینک کلیک کنید * [...]

    بازتاب توسط پانـــتومــــيم خـاطـرات: با حامد پسر خاله ام « پسر | فوریه 17, 2008 | پاسخ

  2. هووووم.خاطره قشنگی بود پسر.به من هم سر بزن. منم گ.ی هستم ولی انتقادی مینویسم.موفق باشی.

    دیدگاه توسط NRJ | فوریه 17, 2008 | پاسخ

  3. manam mikham kasi behem khodesho bechasboone man kir mikham age hast pm bede

    دیدگاه توسط علي | مه 27, 2008 | پاسخ

  4. خوب زود روتون باز شده ولی اگه شرسک جنسی خاستی به من pm بزار

    دیدگاه توسط gaurdian | اوت 13, 2008 | پاسخ


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: