گزارش از بی بی سی :

می خواستم مثل همه زندگی کنم، مثل همه دختر و پسرهایی که در خیابان می دیدم. هدف من به سادگی این بود که هویت خودم را پیدا کنم انوش که به آناهیتا تغییر نام داده وی ادعا می کند ظرف 12 سال بیش از 450 عمل تغییر جنسیت به روی بیماران انجام داده است. بسیاری از بیماران او برای تصمیم گیری در زمینه تغییر جنسیت در تلاشند. آنها برای نجات خود به دکتر میرجلالی مراجعه می کنند. وی می گوید: “تغییرجنسیتی ها (ترانس سکشوال ها) احساس می کنند که بدن آنها با احساساتی که دارند سازگار نیست. هر کاری می کنند، روانپزشک، قرص، زندان، مجازات، هیچ کدام کمکی نمی کند.” انوش، 21 ساله، از بیماران دکتر میرجلالی پیش از عمل عمیقا سرخورده بود و به خاطر رفتار و ظاهر زنانه اش برای ترک مدرسه احساس فشار می کرد. او می گوید: “می خواستم مثل همه زندگی کنم، مثل همه دخترها و پسرهایی که در خیابان می دیدم. هدف من به سادگی این بود که هویت خودم را پیدا کنم.” انوش مثل خیلی دیگر از جوانان ایران برای آشتی دادن هویت جنسی اش با خواسته های خانواده، جامعه و فرهنگ در تلاش بود. او می گوید که پیش از تغییر جنسیت مکررا هدف آزار ماموران انتظامی یا بسیج قرار می گرفت و تهدید به بازداشت می شد. دوست پسرش نیز مشتاق بود او تغییر جنسیت دهد زیرا 90 درصد کسانی که در خیابان از کنار او رد می شدند حرف های کریه می زدند. اگر شما مردی با تمایلات زنانه باشید، مردم این را طبیعی یا ژنتیک نمی دانند. آن را به کسی نسبت می دهند که آگاهانه می خواهد کثیف رفتار کند طناز اسحاقیان مستندساز ایرانی او می گوید: “وقتی انوش با لباس زنانه بیرون می رود و ظاهری زنانه دارد برایم آسانتر است که خودم را قانع کنم که او دختر است. این رابطه ما را بهتر می کند.” برای علیرضا، برادر کوچکتر انوش، کنار آمدن با آرزوی او برای زن شدن سخت تر بود. او می گوید: “من همیشه او را برادر خودم می دانستم. حالا برایم آسان نیست یک شبه او را خواهر خودم بدانم. اگر داداش صدایش کنم ناراحت می شود. اما باور کردنش برایم سخت است.” شهین، مادر انوش، که فرزندانش را به تنهایی بزرگ کرده و امیدهای زیادی برایشان داشته است می گوید: “بچه من قرار بود گل سر سبد خانواده باشد. برای چیزی غیر از این روی او حساب می کردم.” پرهیز از شرم اجتماعی طناز اسحاقیان، مستندساز، چندین هفته را صرف فیلمبرداری از انوش، علی و سایر “ترانس ها” (تغییرجنسیتی ها) در ایران کرده است. او فکر می کند انگیزه بسیاری از پسرها برای رفتن زیر تیغ جراحی تا حدودی تلاش برای پرهیز از شرم اجتماعی است. “اگر شما مردی با تمایلات زنانه باشید، مردم این را طبیعی یا ژنتیک نمی دانند. آن را به کسی نسبت می دهند که آگاهانه می خواهد کثیف رفتار کند.” اما اگر پزشک کسی را “ترانس” تشخیص دهد این به یک مشکل پزشکی تبدیل می شود و نه اخلاقی. زمانی که دکتر تشخیص داد – و برای عمل جراحی برنامه ریزی شد – فرد می تواند از دولت برای پوشیدن لباس های جنس مخالف مجوز بگیرد. پس از عمل علی اصغر – که حالا به نگار تغییر نام داده و 27 ساله است – می گوید او ابتدا پس از عمل تغییر جنسیت، افسرده بود. آناهیتا پس از عمل با دوست پسرش نامزد کرده است “اما حالا مثل این است که دوباره متولد شده باشم و در جهان تازه ای باشم.” اما واکنش خانواده اش آثار خود را به جا گذاشته است. هرچند آنها اخطار داده بودند که او را طرد خواهند کرد، او تصور می کرد که آنها پس از عمل تجدید نظر خواهند کرد. “آنها دعا می کنند که به زودی بمیرم. اگر می دانستم که خانواده ام واقعا اینطور از من پرهیز خواهد کرد، هیچ وقت این کار را نمی کردم.” او اکنون با افراد دیگری که تغییر جنسیت داده اند زندگی می کند. طرد شدن از سوی پدر و مادر تاثیر عمیقی بر او داشته است: “وقتی پدر و مادرها بتوانند عشق به فرزندان خود را از درون بکشند، من هم عشق را در وجود خودم کشته ام. هرگز عاشق نخواهم شد.” اما برای انوش – که به آناهیتا تغییر نام داده – نتیجه مثبت تر بوده است. او می گوید: “حالا وقتی کسی به طرفم جذب می شود به عنوان یک دختر جذبم می شود.” او اکنون با دوست پسرش نامزد کرده و حتی مادرش هم خوشحال است. “پسر همیشه ازدواج می کند و مادرش را ترک می کند، اما دختر با مادر می ماند، دختر همیشه مال توست و هرگز ترکت نمی کند، و حالا من هرگز آن غمی را که با رفتن پسر به آدم دست می دهد تجربه نخواهم کرد.” “من همیشه یک دختر می خواستم و فکر می کنم این هدیه خداست که بالاخره یکی نصیبم شد.”
دو پسر خاله
رابطه من و حامد ادامه داشت . طبیعی بودن رابطه دو پسر خاله برای هیچ کسی جای شک باقی نمی گذاشت. این رابطه از اتاق او در برای اتو زدن به لباس شروع و تا حمام مشترک ادامه داشت. سکس با لباس معمولا در اتاق بود . و نیمه لباس در هنگام اتو کشی زمانی که دلیل مناسبی برای سکس نیمه عریان باشد . تکرار همان تجربه اولیه. اما رابطه سکس کاملا عریان در حمام مشترک بود. و چه کسی تصوری غیر از یک حمام ساده بین دو پسر خاله می کرد. رفتار سکسی خام هر دو نشان میداد در حال تجربه های ابتدایی هستیم. من که بیشتر در اختیار او بودم تا او که با آغوش کشیدن سعی می کرد به اوج لذت برسد. چند سال بزرگی سن او البته مهارتش را بیشتر نشان می داد. در حمام مشترک نقشه راهنما در اختیار او بود. البته گاه اجازه میداد نقشها جابجا شود. در تسلیم شدن به خواستهای او تجربه دیگری از لذت بود. خیره شدن چشمان او و احساس پر تلاش از بدن او و نهایتا لرزشهای بدنش در ابتدا کمی ترس برانگیز بود اما کم کم همین حالتها یادآوری دوست داشتنی فعال بود. و بعدها به دنبال پیدا کردن فرصتی برای دیدن همین حالتها شد.
با حامد. پسر خاله ام.
در ابتدا هیچ حسی به حامد یعنی پسر خاله ام نداشتم. اما همه چیز از یک بعدازظهر شروع شد. بعد از خوردن ناهار من و او و پسر همسایه حامد و یکی دیگه از پسرهای فامیل توی یک اتاق جمع شدیم تا شاید کمی بخوابیم. همینطور که درازکشیده بودیم برای هم حرفهایی تعریف می کردیم. من هم مثل آنها شروع به صحبت کردم . در اثنای صحبت کمی بلند شدم و روی آرنج دستم تکیه دادم. در این لحظه دیدم حامد و پسر همسایه زیر پتو وول می خورند در حالی که وانمود می کردن به حرفهای من گوش می د ن. من هم در آن لحظه هیچ عکس العملی نشان ندادم در واقع اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته. اما حسابی فکرم و مشغول کرد. تا اینکه عصر شد و همه بلند شدیم. حامد می خواست بره بیرون. اما اول می خواست شلوارش و اتو بزنه . رفت توی اتاقش با اتوی در دست. من هم بعد از چند دقیقه بعد رفتم پیشش. دیدم شلواربیرونش و دراورده و با شورت کوتاهی که پاش بود نشسته و داره اتو می زنه. بعد از کمی صحبت به من گفت می خوای برای تو را هم اتو بزنم. من شلوار لی داشتم و نیازی به این کار نبود اما نفهمیدم چرا بهش جواب مثبت دادم. بهم گفت تا اتو داغه بده تا بزنم. من هم بلند شدم و شلوارم و دراوردم و بهش دادم. در هنگام اتو بهش گفتم یک سوال دارم. گفت چی؟ گفتم ظهر با بابک چکار می کردین. کمی جا خورد. گفت خوابیده بودیم مگه ندیدی. با کمی لبخند. گفتم اما خیلی تکون می خوردین. به شوخی گفت فضول نخواستیم. گفتم اما من توی این چیزها خیلی فضولم. در این لحظه گوشم را گرفت و تاب داد بطوری که صورتم را تا نزدیک پاهای لختش برد. کمی گوشم داغ شد. گفت تو هم فضولی بلدی پس . گفتم کمی. بلند شد و در نیمه باز اتاقش و بست. با لبخندی گفت حالا نشونت می دم فضولی یعنی چی. دستم کشید و بلندم کرد. و تابوند انقدر تابوند تا پشتم بهش شد. بعد هلم داد به طرف دیوار. خودش و بهم چسبوند احساس کردم چیز سفتی به پشتم خورد. تمام خاطرات با رضا جلوی چشمم امد. همینطور که خودش و بهم میمالوند گفت بازم فضولی می کنی. من هم لبخندی تحویلش دادم. حامد چهار سالی از من بزرگتر بود و این اولین باری بود که داشتم با او تجربه پیدا می کردم و با یک سن بزرگتر. و تا آن زمان هیچ احساسی بهش نداشتم. و اصلا باور نمی کردم که او بعدها یکی از شریکهای جنسی من برای چند سالی بشه. تا زمان مسافرتش به انگلستان.همینطور که مشغول بود صدایی ازبهم خوردن در هال آمد و این باعث پایان کار او بود با من در آن روز. خاطرات با او ادامه دارد….
-
بایگانی
- اکتبر 2008 (1)
- سپتامبر 2008 (3)
- آگوست 2008 (1)
- جولای 2008 (1)
- ژوئن 2008 (1)
- می 2008 (1)
- فوریه 2008 (4)
- ژانویه 2008 (6)
-
دستهها
-
RSS
فید مطالب
RSS نظرها
