پانـــتومــــيم خـاطـرات

گفته هايي ناگفته از زبان نيمـا!

آغاز سال تحصیلی با خاطره ای از رضا

همسایه ما مجددا به شهرستان بازگشتند. و تجربه های لذت بخش همچون در خاطره ای باقی ماند شروع سال تحصیلی جدید با این خاطره همراه شد . دوستان همکلاسی شاید بتوانند جای تجربه با پسر همسایه را پر کنند.برای شاگرد درس خوان دوره راهنمایی که اگر از بهترین نبود اما از درسخوان های کلاس بود پیدا کردن و برقرای رابطه سخت بود.هم حسی برخی از بچه های کلاس با من برایم جالب بود. اینکه چطوری بعضیها براحتی برای یک رابطه سکس خشک با دیگران آماده مشوند هم جالب و هم ناپسند بود. از انگشت نما شدن شدیدا متنفر بودم. و بچه هایی که براشون رابطه با هر کسی فرق نمی کرد و اینکه همه اینطوری بشناسوننشون برایم ناخوشیند بود اما همیشه زیر نظر داشتمشون. شاید موقعیت خوب درسیم این توقع رابرایم درست کرده بود که گرچه میل به رابطه جنسی داشتم اما نه با هرکس و نه به هر صورت . دوست داشتم خودم انتخاب کنم. نه اینکه انتخاب بشم. اما کسانی که من علاقه به ارتباط باهاشون داشتم در این حال و هوا نبودند و هیچ علامتی از خودشون نشون نمی دادن حداقل من اینطور فکر میکردم. به هر حال سال تحصیلی تمام می شد و من بدون برقراری هیچ رابطه ای با همکلاسیانم و صرفا با دیدن رابطه جنسی خشک برخی دیگه سال را با شاگرد ممتازشدنم در کلاس به پایان بردم
اما تابستان رابطه جدیدی را کشف کردم که به دنبال آن برقراری رابطه با خودم شد. و آن پسر خاله ام حامد………….

ژانویه 30, 2008 ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | ۱ دیدگاه

ادامه داستان

دیگه با رضا ارتباطمان ادامه داشت. بهترین وقت هنگام ظهر پشت درخت انجیربود بعد از نهار که همه خواب بودن و درخت انجیر که جای پنهانی برای یک رابطه بود. سکس ابتدا با نشست توی بغل هم دیگه آغاز شد البته با بدن پوشیده از لباس شاید برای تجربه اول کمی خام بود اما کم کم ارتباط با هروز تجربه بیشتر جذاب تر می شد. در سنی نبودیم که احساس خیس شدن از همدیگه کنیم. با این وجود از هم لذت می بردیم. رضا می خواست که مدت بیشتری تو بغلش بنشینم . من هم البته از این کار بدم نمی امد. اما غرورم اجازه نمی داد. و بعضی وقتها از خواسته اش تبعیت نمی کردم اما گاهی خواسته اش را انجام می دادم بدون اینکه بفهمه . در فرصتهای مناسب بعدی جایی که میشد خوابید و حتی با نیمتنه عریان لذت بیشتری را از بدن همدیگه تجربه می کردیم. کم کم خیالهای دوران ابتدایی در مقابل آیینه داشت واقعی می شد. اینبار لمس دستان غریبه ای را روی بدنم حس می کردم.سنگینی جسم دیگری از نوع خودم را بر روی بدنم. و اینکه برخی از اجزای بدنم چقدر نیازمند به اجزای دیگری است.
آهای غریبه آشنا خیال دوران کودکیم با مثل تو اکنون در حال تجربه لذتی است تا شاید وقتی با تو شدم آمادگی بیشتری برای لذت تو از من داشته باشم.

ژانویه 26, 2008 ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | ۱ دیدگاه

راهنمايي:

سال دوم راهنمايي بود که همسايه جديدي از شهرستان به ما اضافه شد. آشنايي قبلي خانواده گي داشتيم اما تا به حال من از نزديک نديده بودمشان.. پدرشان تازه فوت کرده بود . و يک دختر و دو پسر به همراه مادر اين خانواده را تشکيل مي دادند. يکي از پسرها به نام رضا حدود يک سال از من کوچکتر بود. اشنايي قبلي باعث شد من با پسر اين خانواده بيشتر دوست بشم. برخي روزها در جمع خانواده شون مي نشستم و با هم فيلم سينمايي خانواده گي اما با برخي تصاويرسانسور نشده مي ديديم. دختر خانواده مثل مادرشون خيلي مهربان بود و حدود بيست و دو سال سن داشت و نسبت به من هم خيلي مهربان بود به من مي گفت شيک پوش محله. آخه لباسهايي که مي پوشيدم ست و قشنگ بود. گاهي من و توبغل مي گرفت و فشار ميداد زنجير طلا روي سينه اش شکوهي را به آن ميداد که هنوز براي من خاطره به ياد ماندني است. اما من اصلا احساسي نداشتم و الان فکر مي کنم او هم احساس خاصي به من نداشت جز ابراز محبت. شايد عصر جمعه اي بود که رضا با من و خانواده شون فيلم خانوادگي آمريکايي مي ديديم. توي اين فيلم پسر و دختر همسايه اي بودند که علاوه بر آن٬ همبازي و به همديگه هم علاقه مند بودند و اين باعث شده بود که باهم رابطه جنسي برقرار کنند البته اين رابطه مانند همه فيلمهاي خانواده گي فقط بوسيدن لبها بود. فردا بعد از ظهر وقتي همه خواب بودند من و رضا در ظهر تابستان مثل خيلي از ظهرا با هم قرار گذاشتيم نخوابيم و بجاش حرف يا بازي کنيم. در وسط صحبتها رضا گفت: ر استي نظرت در مورد فيلم ديروز چيه. گفتم: جالب بود. گفت: صحنه هاي ان دوتا را ميگم. گفتم: خب براي انها طبيعيه. گفت: براي ما چي؟ گفتم: خوب مي تونه طبيعي باشه. گفتم: چيه؟ هوس کردي؟ کمي بهش نزديک شدم .گفت: خيلي. منتظر همين جواب بودم که ناگهان متوجه شدم لبهاش روي لبهامه.
آهاي غريبه آشنا با توهستم. مي خواهم برات خاطره بشم که اين رعد و برقهاي لب هاي سرخ آسماني بعدا باراني بشه که هر د وتامون و خيس کنه.

ژانویه 16, 2008 ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | ۱ دیدگاه

دوره ابتديي با تو آشناي غريبه من

دوران دبستان دوران ابهام يا بهتربگويم دوران ناشناخته هاست. ووارسي همه چيز براي شناخت بيشتر.
از اطرافمان گرفته تا خودمان. از انسانها تا همه چيز. و چه چيزي نزديکتر از بدن مان. گاه نيم ساعت يا حتي بيشتر در مقابل آيينه تا سر از رازهاي بدن دراوريم. از کششهاي آن. تمايلاتي که زير پوست بدن آرميدند و گاه گاهي سرک مي کشند. چه بهتر که اين وارسي بدون لباس و عريان باشد تا همه چيز ديده شود. مخفي از ديد همه اما در جلوي آيينه قدي که تمام قد در برابر آن ظاهر مي شدي گاه تمام رخ و گاه نيم رخ تا بتواني حتا آنجا که ازديد تو مخفي مي ماند به کمک آيينه ببيني. اما ديدن فقط نيازي است که با چشم ارضائ مي شود گاه لمس انگشتان دست بر پوست بدن و سر خوردن بر روي لطافت آن کنجکاوي را بيشتر مي کند. سال پنجم دبستان براي خيلي ها شايد سال ناشناخته ها باشد اما براي برخي ناشناخته هايي است که بايد کشف شود. شايد همين لمس انگشتان بود که اين احساس را شعله ورتر مي کرد که کاش توي غريبه اما آشنا که در کنار آيينه ايستاده بودي و از نگاه هوس تو لذتي ديگر دست مي داد کمي نزديکتر به تصوير ايينه مي ايستادي و با لمس دستانت که از جنس دستان ماست اين احساس را براي شروع يک تجربه آماده مي کردي.
مگر اينطور نشد؟!

ژانویه 13, 2008 ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | تا کنون 2 نظر داده شده

مخاطبهاي آشنا

مخاطبهاي آشنا:
اين وبلاگم را به خاطر تو و به تو هديه مي کنم. توئي که خاطرات من را آشنايي. گرچه نمي شناسمت به اسم اما مي دانم که غريبه نيستي . با عشقها و نفرتهايم هم آشنايي. از دوستاشتن هايم که ديگران از آن غريبه اند تو آشنايي. تو مي داني در پس اين نگفتن هاي من رازها و رمزهايي است. پانتوميم خاطرات را با تو بازي ميکنم چون تو هم بازي تمام دوران من بودي بي آنکه همديگر را بشناسيم. آن روز آغوش خيالم را بر روي تو گشوده بودم ودر کنار تو چشمانم را با حس وجود تو مي بستم تا ديگر هيچ چيزي را جز تو احساس نکنم. تو را مي شناختم اي غريبه آشنا. و اکنون مي خواهم برايت بنويسم در خيال تو تا به کجاها مي رفتم. و دوست داشتم خود را با تو تا به کجاها ببرم. اين پانتوميم خاطرات شايد از من نباشد اما باور کن از زبان من است براي تو. من مي گويم. چه تفاوتي دارد که از من نباشد يا باشد. مهم اين است که من براي تو انتخابش کردم و به تو هديه اش مي کنم. ببين که در لابلاي آن چه چيزي را به تو هديه مي کنم. و دوست دارم تو آن را بپسندي و در عوض من را در اين خاطراتم که خاطرات توست تنها نگذاري. لطافتم را در زير پوست کلماتم لمس کن.سفيدي متن وجودم را شايد بهتر بتواني در مرکب سياه کلمات تايپ شده به چشم ببيني. دوست دارم مستي چشمانت را بر سفيدي اين متن از لابه لاي جمله هاي تايپ شده ببينم . وحرارت پاسخ زيبايي کلماتت را که از لبهاي داغت به هواي نوشته هاي من بيرون مي ايد بر روي جايي از لبهاي نوشته ام که براي تو مهيا کرده ام احساس کنم. مخاطب آشناي من منتظرم باش تا خيال تو را با پانتوميم خاطراتم به آغوش بکشم تا اندکي از نبايد گفت ها را با هم در اين بازي عاشقانه به تصوير بکشيم.

ژانویه 9, 2008 ارسال شده توسط pantomim | Uncategorized | | No Comments Yet

تست

اين وبلاگ فعلا زير تست است!!!

ژانویه 6, 2008 ارسال شده توسط pantomim | خاطرات | | ۱ دیدگاه